۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

دلواپسی؟ نه... نیستم!

لحظه شماری نمی کنم
چشم به راه نیستم ... حالا ی دلواپسی؟ نه... نیستم!
دل نگرانی خفه ام می کند...!ترس ..!
ترسِ بی نگاهت ماندن!
بی خنده هات،دنیا کَر می شود!
انکار نمی توانم کرد،حالا یک ماهِ تمام است،پله شماری قدم هات،امانم را بریده...
از تو،فقط به "تو" فرار می کنم! به تو "پناه" می آورم!
مرا از چشم هات ،رها کن!به چشم هایت ببخش!
می بینی؟!
این، روزگارِ من است:
بی تو ، یا باتو بودن، بی معنی شده... تو جزئی از "من"شدی!
درمن... بامن... کنارمن... !
حالا،قبول می کنی از تو می ترسم؟ حساب می برم؟
ازخودشان می ترسند ،آدم ها... از خویشتنِ خویش!همه ، برای خویش است!
برای "خود"! و تو ، "خود آ "ترینِ من!
"خود آ "همان ترکیبِ جدا شده ی " خدا "ست!از تو حساب می برم
همان قدر که از "او"_خدا_؛ و دوست دارمت،همان قدر که "او" را...
نه، من از پرده ی تقوا،به در افتادم و بس!
پدرم نیز، بهشتِ ابد، از دست، بهشت
سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکده ها !
مدعی گر نکند فهم سخن ، گو : سر و خشت!!!

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

دوباره ... چشمانت می گیرند ، مرا


گم میکنم...
تمام شهر را در چشمانِ تو!
و شماره ها ، که مرا می گیرند
اشغال می شوم .
از خودم
می زنم بیرون...
توی اولین کیوسک
دو ـ سه بوقِ " آزادی " می زند!
و بعد ... درِ گوشم نجوا می کنی :
امکان برقراری ارتباط  با معشوقه ی مورد نظر ، مقدور نمی باشد!!
با خودت می گویی : حتما مرا اشتباه گرفتی ؛
اصلا ، اشتباهی شد...دوباره ، دوباره ... چشمانت می گیرند ، مرا
داد می زنم ...
آی ... تُف ... به این مُخ ... بِر ... !
حالا تمام شهر گم شده
کیوسک ـ انفرادی ـ می سازد برای چشم هام
خبری از " بوق و آزاد ... " نیست
آن طرفِ خط ، مادرانه ترین واژه های مهربانی را بازجویانم بالا می آورند توی صورتم :
معشوقه ی مشترک مورد نظر ، در شبکه موجود نمی باشد!
اما ، تو آزادی ...
به خانه برمی گردم
صدای رادیو ی تاکسی  ، بدرقه ام میکند :
اینجا تهران است ، صدای جمهوری ، فقط اسلامی ست !!!

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

هرگز

 به داشتنت ، چنین محتاج نبوده ام

که ...

به " خواستنت " !

کوچ می کنم 

شادی را ... از تو به "  تو " ... .

( هوا را از من بگیر

خنده ات را ، نه !!! )

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه


بالا می آورم
تمام دلواپسی ام را ...
و پک پک، دلشوره ی تو را!
روی ماسه های داغ.

ساحل که پَسَم می زند
بچه ماهی مرده قی می کنند توی صورتم
هزار موج.

و اتاقم
که بربالین زخم بسترش ایستاده
با همه ی پنجره های زخم شده
وسقف تب کرده
نفسَت می کشد
نفسم
به...  شما... ره...اف...تا...ده...!!!

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

براي پدرم...



... برای پدرم، که مرداد رفت و هنوز تاول سرنگون شدن "مصدق" روی قلمی که برگه ی رای را نوشته بود، آزارش می داد و من... من که مثل اکثر شما خرداد، آزارم می دهد!!




امتداد چشم تو نبود
هیچ آسمانی!
حتی رنگین کمان ها- بعد تو-
پلی از کوه به دریا نزدند...
نواری مبهم و گیج که پنجره ای نفهمیدشان.


زمینی تر بگویم:
تابستان، چشم/ زخم پنجره ام شد
بي اتاق
بي چراغ
ورم كرده بود، سقف خانه ام!

ساعت و ستاره
گذر نامنظمي از التهاب مه آلود قاب و تصوير
حالا مي فهمم
بين مرداد و مردنم
خرداد تاولي معلق بود...!

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

برای قدم زدن، دنیاچقدرکوچک است!


کوچک است
برای قدم زدن
دنیا !

پیر/خیابانی که زیر پایم می دود
با همه ی سالخوردگی …

فریم به فریم
خاطره و خطر
گلبوته های یادمان و یادگار …
سبز می شود
لازم نیست بکارم
سبز می شوم !!!

پل یادگار

بعداز یادگار امام …
دقیقا مقابل اوین !
مقایسه می کنم
مقرر است که " قاف " های همه ی زبان فارسی
در این فریم یادگاری کنار هم جمع شوند! :

… قبل از قرار
مطابق قرار صادره …
قبرستان / قرار گاه کهریزک!!
قرار قبلی صدور وثیقه …


از قبل قرار بود قربان !
قربان !، قربانیان را چه کنیممممم …؟؟

قبول …!

به همین سادگی به ته تهران رسیدیم !!!
می بینی ؟!
برای قدم زدن
دنیا چقدر کوچک است ؟!!


۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه




برای جاودان جان های بندیِ اینجا و نورچشمیان غربت نشین،که بقول نیما :
یاد بعضی نفرات/موجب روشنی جشم منند / ...روشنم میدارند / ...رزق روحی
منند ...


بگذرانده
گرچه زندگی ، جوانی ام ...
در ترنم تبی لجن شگون
اوج زندگانی ام !

تا جشانده طعم سایه های شب نشین شهر را
نایِ بد صدای قحط و قهر را
هر چه وحی زرد و زهر را
بر مذاق دوستان جانی ام

دیگر این طرف تَرَک ...
گرچه دستِ کوتهی ، درازِپایِ عشق نیست!
نی لبک ترین گلویِ خون/شکوفه هم
بازِ عشق نیست ...

در پسینه ی تمام یادها
در ترقصِ حرامِ !!! بادها و دادها...
همگلوی خاطرات خیس میله های خسته ام
زابراه چیدن سلام شان...
نشسته ام .