برای جاودان جان های بندیِ اینجا و نورچشمیان غربت نشین،که بقول نیما :
یاد بعضی نفرات/موجب روشنی جشم منند / ...روشنم میدارند / ...رزق روحی
منند ...
بگذرانده
گرچه زندگی ، جوانی ام ...
در ترنم تبی لجن شگون
اوج زندگانی ام !
تا جشانده طعم سایه های شب نشین شهر را
نایِ بد صدای قحط و قهر را
هر چه وحی زرد و زهر را
بر مذاق دوستان جانی ام
دیگر این طرف تَرَک ...
گرچه دستِ کوتهی ، درازِپایِ عشق نیست!
نی لبک ترین گلویِ خون/شکوفه هم
بازِ عشق نیست ...
در پسینه ی تمام یادها
در ترقصِ حرامِ !!! بادها و دادها...
همگلوی خاطرات خیس میله های خسته ام
زابراه چیدن سلام شان...
نشسته ام .